30 سالگی.. تقدیم به دخترم. که روزی حتما متولد خواهد شد - تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 12:10
" جانِ مادر .. روحِ مادر .. سلام امروز که برایت می نویسم زنی هستم که در روزههای ابتدایی 30 سالگی به سر می برم .. مهر 1401 .. | میخواستم 30 سالگی ام متفاوت باشد .. با تمام سالهای عمرم .. جشن بگیرم و شادی ام "شاید هم ترسم" از 30 سالگی را با عزیزانم قسمت کنم .. همینطور هم شد .. متفاوت ترین تولد این سال...
4 سال سکوت! - تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 12:10
در روز جاری 18 مرداد 405 آذر 402 پرونده طلاقم برای همیشه بسته شد .. به اون چیزی که می خواستم رسیدم .. برنده .. سربلند .. خوشحال .. ولی .. عین کشتی گیری بودم که تو تشک کشتی جنگید .. کشتی گرفت .. 2 سال و نیم .. ابرو و چشمش پاره شد .. گوشش شکست .. کتفش در رفت .. پزشک تیمارش کرد .. دوباره رفت رو تشک .. ...
- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 11:56
نمیدونم از اینکه آدمارو شناختم باید خوشحال باشم یا ناراحت! دیگه چقدر باید بگذره تا آدما خوبیاشونو نشونم بدن!
طلب بخشش کن حروم زاده! - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 11:56
مغازه خرید .. گفتم مبارک باشه .. گفت اینا مادیاته .. تو اداره ثبت، ثبت شده .. این تویی که تا آخر عمر تو قلبم هک شدی!6 ماه بعد برای همیشه رفت و زندگیمونو نابود کرد!گفت ببخش و برو .. نبخشی اونقدر ازارت میدم خسته شی .. عاصی شی .. برینرفتم .. موندم .. طلب کردم حقمو .. بهش گفتم باید تاوان بدعهدیتو بدی .....
30 سالگی .. تقدیم به دخترم . که روزی حتما متولد خواهد شد - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 11:56
نامه ای از منه 60 ساله به دخترم .." جانِ مادر .. روحِ مادر .. سلامامروز که برایت می نویسم زنی هستم که در روزههای ابتدایی 30 سالگی به سر می برم .. مهر 1401 .. |میخواستم 30 سالگی ام متفاوت باشد .. با تمام سالهای عمرم .. جشن بگیرم و شادی ام "شاید هم ترسم" از 30 سالگی را با عزیزانم قسمت کنم ..همینطور هم...
طلاق! - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 20:30
ندیدم چند سال و ماه گذشته از آخرین باری که اینجا نوشتم ..فقط دیدم آخرین جمله ای که راجعبه ازدواج نوشتم این بود:"شاید این حسیه که من دوران نامزدی دارم و بعد از عروسی روال شه همه چی .."قطعا اون موقع که اینو مینوشتم فکرشو هم نمی کردم قراره چه اتفاقات عجیب و غریبی برام بیوفته ..دعا میکردم برم خونه خودم ...
شعله انتقام - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 20:30
خشم و کینه و حس انتقام تمام وجودمو گرفته ..ظاهرا شبیه بقیه زندگی می کنم .. نفس می کشم .. راه میرم و میخندم و تفریح میکنم .. ولی از درون شبیه شعله های آتیشم که لحظه شماری میکنم مسبب روشن شدن این شعله هارو تو خودم ذوب کنم و از بین ببرم ..مگه نه اینکه آتیش میره سمت اونی که روشنش کرده!؟Adblock test (Why...
حکم جلب - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 20:30
سر تا پا استرسم .. به قول دوستم تا اینجارو که دیدی خدا چجوری برات هموار کرد .. دیدی ناممکن هارو برات ممکن کرد .. ازین به بعدشم بسپر به خودش .. خدا بهترین و قشنگ تری و کار درست ترین انتقام گیرنده هاست ..Adblock test (Why?)
کرونا - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:52
میدونین .. باید سالها پیش که هممون معتاده وبلاگ بودیم این قرنطینه ی کرونایی اتفاق می افتاد .. اینجوری اصلا روزا کسل کننده نبود .. تو این روزا دوست دارم تمام هنرای عالم بشریتو بلد بودم و انجام میدادم تا کمتر حوصلم سر میرفت ..
از افراط تا تفريط! - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:52
جالب اينجاست احساسي كه من راجعبه نظرات و عقايد سياسي و ديني اين بچه دارم اونم همون احساسو به من داره! البته اين براي من دردناكتره كه فسقل بچه فكر ميكنه چون با چارتا ارازل هر شب نشسته پاي قليون و بحث سياسي كرده خيلي حاليشه و من مشكل دارم و حذب بادم و
ادامه پاندمی! - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:52
این پاندمی مسخره باعث شده شکل و شمایل زندگی ماها عوض شه .. منم انگار الان دیگه سختم نیست یکیو میبینم باهاش روبوسی نمیکنم یا دست نمیدم! سختم نیست بعضیارو خیلی وقته ندیدم .. نکنه کرونا مارو مردم گریز کرده! + به زور منو فرستادن کار کنم! .. به زووووور ... +آمان از بابام .. آمان .. زن بمونه تو خونه افسرد...
مدیر! - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 12:47
دیروز رئیسم به طرز شگفت آوری حرف دل منو زد! گفت بعد از نمایشگاه با خودتون صحبت کنین .. ببینین اگه به اینجا علاقمندین به کارتون ادامه بدین اگر نه برین دنبال علاقتون .. شاید این حرفش برای بقیه خوشایند نباشه اما خیلی به دل من نشست! خودمو تصور میکردم وقتی جلوش وایسادم و میگم: خب جناب رئیس همونطور که شما...
عادت - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 12:47
واژه ی "عادت" متاسفانه بدترین چیزیه که تو زندگیم منو آزار میده و به طرز وحشتناکی تاثیر میزاره رو زندگیم .. رو کارم .. احساس و علاقم .. خورد و خوراکم .. همه چیزم .. به سختی میتونم جدا شم از عادت هام و این فکر میکنم بدترین و بزرگترین و غیر قابل قبول ترین صفت من باشه .. نمیدونم بقیه آدم ها هم همین مشکل...
سرگیجه - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 12:47
خیلی وقت بود به این شدت مضطرب و آشفته نبودم .. خیلی وقت بود همه چی رو یه خط صاف حتی رو به بالا پیش میرفت و من هیچ دغدغه ای بجز کار نداشتم .. اما حالا .. دغدغه ی یکی دیگه تبدیل شده به دغدغه ی من و منو پر از اضطراب کرده .. تو این شرایط فقط یه جمله مدام به یادم میاد : "هیچ وقت نمیبخشمت" .. نمیدونم چرا ...